مرتضى مطهرى
93
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
و نبايد معنى دارد كه اين را انتخاب كن نه آن را . مقالهء ششم اصول فلسفه براساس همين است كه مفهوم خوبى و بدى و حسن و قبح و بايد و نبايد از كجا و چگونه پيدا شدهاند ؟ در منطق اينها اصلًا وجدان انسان - خواه به آن علت روان شناسى و خواه به آن علت اجتماعى ، به هر علت - جبراً تابع شرايط محيط خودش است . مثلًا به كسى كه در طبقهء استثمارگر است گفتنِ اينكه « خوب است چنين كنى » يا « بايد چنين كنى » معنا ندارد ، زيرا او در آن طبقه و در آن وضعى كه هست اصلًا وجدانش آنطور است ، چون وجدان انسان مثل يك آينه است كه در هر محيطى كه هست همان محيط خودش و منافع خودش را منعكس مىكند . معنى ندارد كه آينهاى را بياورند در مقابل صورت من قرار دهند و آينهء ديگرى را در مقابل صورت شما قرار دهند ، بعد به آينهاى كه در مقابل من قرار دارد بگويند تو بايد صورت فلان كس را منعكس كنى و به آينهاى كه مقابل شماست بگويند تو بايد صورت اين شخص را منعكس كنى . آينه در مقابل هر شىء قرار گرفته نمىتواند غير از آن را منعكس كند . لهذا انسان نمىتواند جز از پايگاه طبقاتى خودش قضاوت كند . اصلًا فلسفهء اينها اين است كه انسان نمىتواند جز از پايگاه طبقاتى خودش قضاوت كند . پس سير تاريخى سيرى است نظير حركت گياه . آيا معنى دارد كه ما به يك بوتهء گندم بگوييماى گندم ! تو بايد امروز چنين باشى و فردا چنان ؟ ! او يك سير جبرى را طى مىكند كه در آن ، اختيار و بايد و نبايد نيست . انسان هم در اين فلسفه آنچنان وجدانش منفعل است و حالت انعكاسى و تبعى دارد كه نمىتواند جز مطابق شرايط محيط فكر كند و جز اين چارهاى ندارد . بنابراين ماركسيستها گاهى سخنانى مىگويند كه با فلسفهشان جور در نمىآيد . مثلًا مىگويند : آن شخص بىشرمانه چنين كرد . [ بايد به آنها گفت ] در فلسفهء شما اساساً اين حرفها غلط است ، اصلًا ملامت كردن غلط است . يك سرمايهدار را انسان بيايد ملامت كند كه تو چرا استثمار مىكنى ؟ ! تو كه مىگويى انسان در كاخ و در كوخ دو جور فكر مىكند ؛ يعنى من كه آقاى ماركس هستم اگر مرا در كاخ بگذاريد يك آدمم ، در كوخ بگذاريد آدم ديگرى هستم ، يعنى اگر مرا به جاى سرمايهدار بگذارند مثل سرمايهدار فكر مىكنم ، سرمايهدار را هم به جاى من بگذارند مثل من فكر مىكند ، من به جاى او باشم جبراً مثل او فكر مىكنم ، او هم به جاى من باشد جبراً مثل من فكر مىكند ، بنابراين نه كار من تحسين دارد و نه كار او ملامت . و لهذا اينكه اينها گاهى چنين سخنانى مىگويند كه مثلًا حق با اين است [ با فلسفهشان سازگار نيست . ] خود ماركس هيچ حرفى از عدالت ، بايد و نبايد و اخلاق نمىزند . اين نكته را مىفهمد ، مىگويد اين حرفها معنى ندارد و واقعاً هم در فلسفهء او معنى ندارد . بنابراين اخلاق در اين مكتب چه خواهد بود ؟ مىگويد هرچه كه به انقلاب كمك كند ، يعنى يك جريان تكاملى جبرى را مىبيند . البته وقتى اختيار نباشد اخلاق اساساً غلط است و معنى ندارد . وقتى جبر باشد اصلًا اخلاق از ريشه غلط است . ولى چون نمىتوانند